|
|
|
|
|
از کسانی که مشتاق هستند دعوت به عمل می آید که در این سایت عضو شوند
برای این کار لطفا یک نام کاربری نام نویسنده وکلمه عبور خود را به صورت خصوصی برای من بفرستید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:58 توسط elso
|
|
||
|
|
|
||||
|
شعری از حافظ
|
|||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:58 توسط elso
|
|
|||||
|
|
|
|
|
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:29 توسط elso
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
پشیمانی
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:5 توسط elso
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون تر باشد
جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش باروئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:18 توسط سعدي
|
|
||
|
|
|
|
|
روی درخت گردوی کس آن کلاغ پیر
صد سال لانه کرد و هزاران هزار بار گردو از آن درخت بدزدید و خاک کرد هر بار روی خاک منقار خویش را زکثافات پاک کرد .
یک بار هم ندید آن بلبل جوان غزلخوان باغ را یا دید و حس نکرد آن روح عاشقانه دور از کلاغ را |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:50 توسط سعدي
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که : شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم . تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت . من همه محو تماشای نگاهت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:37 توسط سعدي
|
|
||
|
|
|
|
|
برمنار آشنايی ها نمی سوزد چراغی خسته ی خاکم وگر بر آسمان آرمانم تخته بند غفلتم ور خود به معنی راز دانم هین قفس برگيرتا اين نفس باقی است ما را اين یقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن بين که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟ که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم به کجای اين شب آويزم قبای ژنده ام را؟ آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟ سينه مالامال درد ست ای دريغا غمگساری دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم از نگاه شور ديوان تلخم ای شيرين وزين پس شعر خود را در شراب چشم هايت می نشانم در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم خرمن شب با دليری های شبگيران چه سنجد باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم ای سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:8 توسط elso
|
|
||
|
|
|
|
|
از حافظ:
****************************** شعري ديگر از حافظ:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:7 توسط elso
|
|
||
|
|
|
|
|
اندك اندك جمع مستان مي رسند اندك اندك مي پرستان مي رسند دلنوازان ناز نازان در رهند گلعذاران از گلستان مي رسند اندك اندك زين جهان هست و نيست نيستان رفتند و هستان مي رسند جمله دامنهاي پر زر همچو كان از براي تنگدستان مي رسند جان پاكان چون شعاع آفتاب از چنان بالا به پستان مي رسند خرم آن باغي كه بهر مريمان ميوه هاي نو زمستان مي رسند اصلشان لطف است وهم واگشت لطف هم زبستان سوي بستان مي رسند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:7 توسط elso
|
|
||